اول مهر
سلام. دیروز اولین روز مهر ماه بود. و تو کلی روز شماری میکردی واسه مهد رفتن.صبحی که دایی اینا داشتن حاضرمیشدن واسه رفتن تو روهم بیدارکردم تا همزمان حاضر شی برای مهدت و رفتنشونو ببینی تا بعد خیلی اذیت نشی.خلاصه رفتی و بعد که برگشتی با اینکه خسته بودی: ولی من از تو واون لباس خوشملی که دایی جون و زندایی جون برات گرفته بودن عکس گرفتم ...
نویسنده :
آذر
8:21
آرزو
دایی و زن دایی
سلام دخملم.بنا به دلایل پست قبل نتونستم آپ شم. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد. یکیش وقتی بود که رفتیم فردوس. مجلس عقد کنون دایی جونت تو مشهد بود. حیف که نتونستم از لباس خوشگلت عکس بگیرم بعدش یه سر رفتیم کوهبنان خونه ی مهدی سالاری و شما و مهدی حسابی ترکوندین.یه لحظه که ازتون غافل شدیم گم شده بودین خلاصه یه شب اونجا موندیم. بعد از دوهفته هم دای جون و زندایی اومدن والان که دارم این پستو میذارم هنوز اینجان.باهم دیگه رفتیم بندر عباس وقشم و...خلاصه عکسای این مدتو برات میذارم.راستی دوچرخه سواری هم یاد گرفتی! خلاصه خودت تماشاکن: ناخداکوثر: ...
نویسنده :
آذر
21:45
مبعث مبارک
راااااااااااااااااستییییییییییییی امروز سومین سالروز افتتاح وبلاگته....... مبعث مبارک ...
نویسنده :
آذر
10:15
بدون عنوان
سلام گلم.تازه دوروزه از سفر برگشتیم.ولی گفتم عکساتو برات بذارم.یه مسافرت چند روزه شمال به همت عمو مجتبی و عمه فرزاانه به همراه عمه زهرا اینا. البته یه چند تا هم عکس متفرقه داری که برات میذارم. اولش که اخم کرده بودی و نمیخواستی بیای تو آب..همونجا لب ساحل نشسته بودی تو تیوپ اما بعدش دیگه اومدی: بعدشم که خسته شدی همونجا خوابیدی: اینجا هم مسیر برگشته...داری بهم میگی ازم عکس بگیر: اینم ماال قبله...بندر عباس اینجاهم با عمو علی و عزیز جون رفتیم تفریح ...
نویسنده :
آذر
9:15
آتلیه مامان نی نی!!
سلام عسلم؛میخوام عکسای قشنگتوبذارم تا حسابی خوشت بیاد: &nb...
نویسنده :
آذر
17:31








